تبليغاتX
بهترینها



























بهترینها

هر چی دلت بخواد

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد...در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید.عابرانی که از آن حوالی رد میشدند به سرعت اورا به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدازخم های پیرمرد را پانسمان کردند،سپس به او گفتند:باید ازت عکس برداری بشه تا مطمئن بشیم جایی از بدنت آسیب ندیده.

پیرمرد غمگین شد و گفت:عجله دارم؛نیازی به عکس برداری نیست!

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

پیرمرد گفت:همسرم در خانه ی سالمندان است.هر روز صبح به آنجا میروم و صبحانه رابا او میخورم.نمیخواهم دیر شود.

پرستاری به او گفت:خودمان به او خبر میدهیم.

پیرمرد با اندوه گفت:متأسفانه،او آلزایمر دارد.چیزی را بیاد نمی آورد؛حتی مرا هم نمیشناسد!

پرستار با حیرت گفت:وقتی او نمیداند شما چه کسی هستید،چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟!

پیرمرد با صدایی گرفته،به آرامی گفت:اما من که میدانم او چه کسی است...

این داستان از <<کتاب تو تویی؟!>> نوشته شده مترجم و گردآور:<<امیررضا آرمیون>>

***

<<بیان و نقل قول از مطالب این کتاب،پاشیدن رنگ خداست به زندگی دیگران،

در رنگی کردن زندگی دیگران درنگ نکنید! (با ذکر نام کتاب و گردآورنده)

نوشته شده در شنبه 8 بهمن1390ساعت 13:40 توسط شقایق|

 

دل آدما... شیشه نیست که روی آن " هــــــا " کنیم بعد با انگـــشت یه قــــلب بکشیم و وایسیم آب شـــدنش رو تماشــــا کنیم و کیـــــف کنیم !!! رو شیشه نـــازک دل آدمـــا اگـــه قلبـــــــــی کشیدی باید مــــــــردونه پـــــــاش وایســــتی!!

نوشته شده در چهارشنبه 30 آذر1390ساعت 17:12 توسط شقایق|

موشی درخانه تله موش دید، به مرغ وگوسفند و گاو خبرداد، همه گفتند: تله موش مشکل توست. به ما ربطی ندارد. 

 ماری درتله افتاد و زن خانه راگزید، برای خوب شدنش سرمرغ را بریدند و برایش سوپ درست کردند . 

 سپس برای پذیرایی ازعیادت کنندگان سرگوسفند را بریدند و غذا درست کردند ؛ وچون درمان افاقه نکرد و بانو فوت کرد، برای غذای عزاداران گاو را سربریدند. 

در تمام این مدت موش درسوراخ دیوار بود و می نگریست ومی گریست!!

 

در جهان تنها  يك  فضيلت وجود  دارد و آن  آگاهي است .

و  تنها  يك  گناه و  آن  جهل  است!!

 

نوشته شده در جمعه 18 شهریور1390ساعت 23:34 توسط شقایق|

روزی دختری پیش کوروش کبیر رفت و گفت:من عاشق شما هستم

کوروش کبیر به دختر گفت:برادر من که پشت سر شما ایستاده لیاقت شمارو دارد نه من!

دختر برگشت و پشت سرش رو نگاه کرد ولی کسی رو ندید.

کوروش کبیر به دختر گفت:اگه واقعا عاشقه من بودی پشت سرت رو نگاه نمی کردی

نوشته شده در پنجشنبه 13 مرداد1390ساعت 18:9 توسط شقایق|

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.

مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. و مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردمدم"

نوشته شده در شنبه 1 مرداد1390ساعت 16:33 توسط شقایق|

با خوبی ها و بدی ها، هرآنچه که بود؛ برگی دیگر از دفتر روزگار ورق خورد،

برگ دیگری از درخت زمان بر زمین افتاد، سالی دیگر گذشت روزهایتان بهاری و بهارتان جاودانه باد

سال نو پیشاپیش مبارک

نوشته شده در پنجشنبه 26 اسفند1389ساعت 22:17 توسط شقایق|

یک (روز) خانواده ی لاک پشتها تصمیم گرفتند که به پیکنیک بروند. از آنجا که لاک پشت ها به صورت طبیعی در همه ی موارد یواش عمل می کنند، هفت سال طول کشید تا برای سفرشون آماده بشن!

 در نهایت خانواده ی لاک پشت خانه را برای پیدا کردن یک جای مناسب ترک کردند. در سال دوم سفرشان (بالاخره) پیداش کردند. برای مدتی حدود شش ماه محوطه رو تمیز کردند، و سبد پیکنیک رو باز کردند، و مقدمات رو آماده کردند. بعد فهمیدند که نمک نیاوردند!

پیکنیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود، و همه آنها با این مورد موافق بودند. بعد از یک بحث طولانی، جوانترین لاک پشت برای آوردن نمک از خانه انتخاب شد. لاک پشت کوچولو ناله کرد، جیغ کشید و توی لاکش کلی بالا و پایین پرید، گر چه او سریعترین لاک پشت بین لاک پشت های کند بود!

 او قبول کرد که به یک شرط بره؛ اینکه هیچ کس تا وقتی اون برنگشته چیزی نخوره. خانواده قبول کردن و لاک پشت کوچولو به راه افتاد. سه سال گذشت... و لاک پشت کوچولو برنگشت. پنج سال ... شش سال ... سپس در سال هفتم غیبت او، پیرترین لاک پشت دیگه نمی تونست به گرسنگی ادامه بده . او اعلام کرد که قصد داره غذا بخوره و شروع به باز کردن یک ساندویچ کرد. در این هنگام لاک پشت کوچولو ناگهان فریاد کنان از پشت یک درخت بیرون پرید،« دیدید می دونستم که منتظر نمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم»!!!!!!!!!!!!

نتیجه اخلاقی: بعضی از ماها زندگیمون صرف انتظار کشیدن  برای این می شه که دیگران به تعهداتی که ازشون انتظار  داریم عمل کنن. آنقدر نگران کارهایی که دیگران انجام میدن هستیم که خودمون (عملا) هیچ کاری انجام نمی دیم.

نوشته شده در یکشنبه 10 بهمن1389ساعت 13:3 توسط شقایق|

خيلي سخت است وقتي همه کنارت باشند و باز احساس تنهايي کني. وقتي عاشق باشي و هيچ کس از دل عاشقت باخبر نباشد . وقتي لبخند مي زني و توي دل گرياني . وقتي تو خبر داري و هيچ کس نمي داند . وقتي به زبان ديگران حرف مي زني ولي کسي نمي فهمد . وقتي فرياد مي زني و کسي صدايت را نمي شنود . وقتي تمام درها به رويت بسته است ،آن گاه دستهايت را به سوي آسمان بلند مي کني و از اعماق قلب تنها و عاشق و گريانت بانگ برمي آوري که: « اي خداي بزرگ دوستت دارم» و حس مي کني که ديگر تنها نخواهي ماند

.

 

 

نوشته شده در شنبه 26 تیر1389ساعت 14:35 توسط شقایق|

فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو كه بشر

 را اينقدر دوست داري غم را ديگر چرا آفريدي؟

 خداوند گفت : غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق

 من كه خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي

 افتد.

نوشته شده در سه شنبه 22 تیر1389ساعت 14:33 توسط شقایق|

زني در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد.
او برروي يک صندلي دسته‌دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد...
در کنار او يک بسته بيسکويت بود و مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند.
وقتي که او نخستين بيسکويت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکويت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت.
پيش خود فکر کرد: «بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد»
ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکويت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اين کار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنش نشان دهد.
وقتي که تنها يک بيسکويت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد: «حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟»
مرد آخرين بيسکويت را نصف کرد و نصفش را خورد.
اين ديگر خيلي پررويي مي‌خواست!
او حسابي عصباني شده بود.
در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت ورودي اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه ي بيسکويتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!
خيلي شرمنده شد!! از خودش بدش آمد... يادش رفته بود که بيسکويتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود.
آن مرد بيسکويت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد

شما اگه جای این زن بودید چه عکس العملی نشون میدادید؟

نوشته شده در پنجشنبه 27 خرداد1389ساعت 9:46 توسط شقایق|


آخرين مطالب
» وفای عشق
»
» داستان موش
» به این میگن امتحان عشق
» شرط عشق
»
» لاک پشت
» خیلی سخته
» غم
» بیسکویت!!!

Design By : Pichak